دوچرخه سواری کاری بود که دوست داشتم اما نه بلد بودم و نه اجازه دوچرخه سواری توی کوچه را داشتم حیاط خانه دوستم بزرگ بود و می شد دوچرخه سواری کرد او هم شروع کرد به یاد دادن به من اول می ترسیدم و او صندلی که نشسته بودم گرفته بود تا زمین نخورم و بعد خودم بودم که دوچرخه سواری می کردم توی دوچرخه سواری این برایم مهم بود که بتوانم تعادل خودم را حفظ کنم و درست رکاب بزنم

بعدها که بابا برای برادرم دوچرخه خرید البته به ظاهر عمه برایش خریده بود به عنوان قبولی در درسهایش ٬به خاطر اینکه یک وقت من و خواهرم چیزی نگوییم من را می دانستند حرفی نمی زنم اما خواهرم مهم بود برای بابا که او ناراحت نشود چرا برای او دوچرخه نخریده ٬من هم انقدر بزرگ شده بودم که نتوانم دوچرخه سواری کنم .

سال سوم راهنمایی وقتی کارنامه ام را گرفتم با چهار تا تجدیدی ٬چیزی که نه تنها از آن ناراحت نشده بودم خوشحال هم بودم و می توانستم بگویم کسی درسهایم را بلد نبوده برای همین قبول نشدم دیگر از دعوای بابا خبری نبود او هم به دختر عمه و یکی از پسر عمه هایم گفت و دو تا از درسها را برایم معلم خصوصی شده بودند و قبول شدم یکی از شاگردهای زرنگ کلاس وقتی رفتم امتحان زبان را بدهم او هم امده بود برای امتحان دادن و می گفت به خاطر شباهت در فامیلی هایمان نمره مرا برای او هم گذاشته بودند و اعتراضش هم رد شده بوده