دوستی داشتم که برایم نماد ارامش و صبوری و خوشرویی بود زنگهای تفریح یا با هم درس می خواندیم یا راه می رفتیم و یا من حرف می زدم و چقدر پرحرف بودم برای او و او ساکت بود و گوش می کرد نقاشی هایی با خودکار می کشید مثل سیاه قلم که برایم باور کردنی نبود با خودکار بشود نقاشی کرد هنوز چند تا از نقاشی هایی که برایم کشیده دارم و هروقت دفترهای قدیمی را مرتب می کنم به انها نگاهی می اندازم ،من که هیچ وقت بدون اجازه جایی نمی رفتم وقتی مدرسه ام عوض شده بودبعضی وقتها می رفتم و او را می دیدم بدون اینکه به مامان چیزی بگم چند بار که این کار را کردم مامان که همیشه مراقبم بود فهمید و به من تذکر داد
مراقبت و کنترل بابا و مامان به حدی بود که دوستانم دیده بودند هنگامی که به مدرسه می رفتم و تنها بودم بابا پشت سرم بوده این کار او احساس خوبی برایم نداشت مثل گشتن بین کتابها و دفترهایم که از داخل انها ورقه ای پیدا کرده بود که داخلش خوابی که دیده بودم برای دوستم نوشته بودم و انرا داخل کمدم گذاشته بودم ٬ اسم یکی از فامیل های همسایه مان که می خواستند به خواستگاریم بیایند نوشته بودم و چه حالی شدم وقتی انرا در دست بابا دیدم که با صدای بلند برایم خواند و جوابی نداشتم بدهم و از این کارش که رفته بود سراغ کتابها و دفترهایم حالم بد شده بود