از وقتی خواهرم عروس شده بود بین عمه و بابا و دختر عمه ام که همیشه بابا انها را به ما ترجیح داده بوداختلاف پیدا شده بود ٬من به اختلاف انها کاری نداشتم چون از بچگی خودشان به خواهرم یاد داده بودند چطور رفتار کند ٬بعضی از رفتارهای عمه را نمی پسندیدم و بعضی از رفتارهای خواهرم را ٬و خودم هیچ وقت از اینکه بخواهم عروس عمه شوم را نمی پسندیدم می دانستم دخالت انها زیاد است و می خواستم مستقل باشم ٬به خواهرم رفتارهای انها را گفته بودم و نمی پذیرفت
عمه که ادعای مادری کردن برای شوهرم را هم داشت زمانی که امد خانه مان و گفت تمام حقوقش را شوهرم به او بدهد و او برای ما همه چیز می خرد و پس انداز هم می کند و زود ما را صاحب خانه می کند از اینکه شوهرم نپذیرفت خوشحال بودم
اختلاف بابا و عمه باعث شده بود که هر وقت می رفتم خانه شان که به خواهرم یا عمه سر بزنم دختر عمه ام با من هم حرف نزند نه جواب سلام مرا می داد و نه حرف می زد می رفت توی یکی از اتاقها و بیرون نمی امد ٬هیچ وقت نتوانستم این رفتار او را برای خودم حل کنم اختلاف انها ربطی به من نداشت
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 11:6 توسط سهیلا
|