هر سال پیازهای گل کوکب را بابا توی باغچه می کاشت گلهای کوکب زرشکی رنگ و مخملی بودند و بزرگ
یک روز با همسایه مان توی حیاط ایستاده بودم و بابا داشت باغچه را اب می داد بوته گل کوکب پر شده بود از گل ٬گلهایی که قبلا کاملا مشخص بودند و حالا زیر برگها قرار گرفته بودند بابا وقتی گفت امسال دخترمون با حجاب شده و گلهامون هم همین طور ٬این تعبیر او ٬او که هیچ وقت تعریف از او نشنیده بودم برایم حیرت اور بود
او همیشه به لباس پوشیدن من و خواهرم که پوشیده باشد و اکثرا شلوارهایی برایمان می خرید که گشاد باشد و همین طور به طرز نشستن و بلند شدنمان اهمیت می داد اما به اینکه روسری و چادر سرمان باشد کاری نداشت ٬و این خودم بودم که انتخاب کرده بودم
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:56 توسط سهیلا
|