اب انباری که توی حیاط بود تبدیل شده بود به انباری یعنی از وقتی من یادمه انباری بود جایی که جرات نگاه کردن داخلش را نداشتم به خاطر اینکه همیشه تاریک بود تنها کسانی که وارد انجا می شدند بابا ومامان بودند تا اینکه توی بنایی اب انبار هم درستش کردند براش لامپ گذاشته بودند و کف و دیوارهاش را درست کردند جای کوچکی شد برای یک سری لوازم  که همه را مرتب توش قرار دادند و دیگر ترس نداشت نگاه کردن درون انجا