بابا همیشه عادت داشت ساعت را بالای سرش می گذاشت و انرا کوک می کرد از اون ساعتهایی بود که زنگش حسابی ادم رو از خواب می پراند  ٬اما با صداش عادت کرده بودم و هیچ وقت اذیت نمی شدم حتی یکبار که برای انها مهمان امده بود و دخترشان از صدای ساعت دیواری نتوانسته بود بخوابد من خنده ام گرفته بود بعدها خودم این طور شده بودم تا جایی که شوهرم برای اینکه من اذیت نشوم ساعت را بیرون از اتاق قرار می داد و بعد ساعتی تهیه کرد که اصلا صدایی نداشته باشد چیزی که توی صدای ساعت اذیتم می کرد صدای پشت سرهم و یکنواخت اون بود