بعد از سالها امروز به یاد ناپدری مامان افتادم توی این سالها هیچ وقت برای او اشکم در نیامده بود و این طور احساسش نکرده بودم سادگیش را و مهربانی و بی ریایی اش را غیر از زمانی که دختر بچه بودم و هر وقت به خانه مان می امد از اینکه به دنبالم بگردد و پیدایم کند را دوست داشتم و معمولا پشت پرده اتاق مخفی می شدم او هم اول می گشت مرا پیدا می کرد بعد می نشست ٬مردی ساده و زحمتکش که هیچ وقت او را گرفته و ناراضی ندیده بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 15:27 توسط سهیلا
|