تولد یکی از دخترهای فامیل بود همه را دعوت کرده بودند به مینی سیتی ٬حدودا سی نفر می شدیم بزرگترها جایی را برای نشستن انتخاب کردند و بچه ها رفتند تا وقت شام از وسائل بازی استفاده کنند انها سه تا از وسائل را خودشون می تونستند انتخاب کنند و اخر سر چرخ و فلکی که انجا بود همه سوار شدیم من که از بلندی می ترسیدم چه حالی داشتم مخصوصا وقتی چرخ و فلک اون بالا می ایستاد تا از پایین سوار یا پیاده شوند٬ وقتی داشت می چرخید برایم راحت تر بود تا وقتی ثابت ایستاده بودو برای اینکه حالم بد نشود پایین را نگاه نمی کردم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:6 توسط سهیلا
|