ریاضی درسی که هر چند وقت بابا صدایم می کرد و می گفت دفتر و کتابم را بیاورم و از ترس هر چه بلد بودم یادم می رفت چون جواب را بلد نبودن برابر بود با سیلی خوردن و له شدن با حرفهایش ٬پنجم ابتدایی بودم و دوستم که از همسایه هایمان بود پدرش توی درسها کمک شان می کرد اما چه متفاوت بود رفتار انها با هم ٬بابا دیگه ریاضی مرا بلد نبود و دوستم گفته بود بروم پیش او تا پدرش حل مسئله ها را یادمان بدهد من که ترس توی وجودم بود هر وقت یکی از ما نمی توانستیم جواب مسئله ای را بدهیم منتظر بودم تا رفتار او را هم همانگونه ببینم که پدر خودم رفتار می کرد اما دوستم می خندید و قربان صدقه پدرش می رفت و به او می گفت اگر می خواهد دعوایش کند بگذارد من که رفتم بعد او را دعوا کند .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:9 توسط سهیلا
|