وقتهایی می شد که دیگر هیچ کدام نمی توانست راضی ام کند و کتابی را شروع به خواندن می کردم خواندن کتاب وقتی از مطلبش خوشم می امد دیگر نمی توانستم کنارش بگذارم و تا دیر وقت می نشستم به خواندن ٬حتی موقع غذا خوردن دوست داشتم در حال خواندن باشم
خواندن برایم مثل رفتن توی خود کتاب بود می خندیدم ٬گریه می کردم ٬خوشحال می شدم ٬ناراحت می شدم پا به پای کتاب پیش می رفتم بعضی وقتها از کتابخانه یکی از فامیل ها برایم کتاب می اورد و می خواندم یک بار چند تا کتاب برایم اورده بود که خوانده بودم و به او داده بودم به غیر از یکی از انها را که فراموش کرده بودم وقتی پرسید و جای کتابهایم را نگاه کردم نبود ٬تا اینکه مدت زیادی از اون گذشته بود و توی دفترهایی که کنار گذاشته بودم انرا دیدم چقدر سخت بود بعد از اون مدت طولانی به او گفتن که کتاب را پیدا کرده بودم و چند وقت از این موضوع عذاب می کشیدم و بعد که به او گفتم و کتاب را برایش بردم چه راحت و سبک شده بودم