ظهر تابستان بود من هم که خسته شده بودم تازه خوابم برده بود با صدای در زدن و سرو صدای آژیر اتشنشانی بیدار شدم در را باز کردم ماموران اتشنشانی دم در خانه مان بودند و پرسیدند کپسول گاز کجاست و به انها زنگ زده بودند و ادرس ما را داده بودند رفتم طرف اتاق بچه ها انها خواب بودند توی اشپزخانه را نگاه کردم از اتش یا بوی گاز خبری نبود و خیالم راحت شده بود برگشتم به انها گفتم که اشتباه کرده اند
از نشط کپسول که گفتند یادم امد قبل از اینکه به مسافرت برویم کپسول گازی را که گرفته بودیم نشط داشت و انرا توی حیاط گذاشته بودیم و بعد هم که امده بودیم باز کمی نشط داشت رفتند توی حیاط و کپسول را ازمایش کردند مشکلی نداشت و رفتند
انها رفتند اما من با اون حالی که از خواب پریده بودم و ترسی که نکند بچه ها من خواب بودم توی اشپزخونه اتش بازی کرده اند و چه خبر شده که چند تا ماشین اتشنشانی امده در خانه مان حالم را خراب کرده بود
یک ساعت بعد رفتم و به شوهرم زنگ زدم و به او گفتم این طور شده می گفت او به یکی از دوستانش ماجرای کپسول گاز را گفته بوده و او هم که در اتشنشانی کار می کرده بلافاصله انها را فرستاده بوده که نکند خطر انفجار داشته باشد چی می تونستم بگم
جای پای مامورهای اتشنشانی روی موکتها بعد از ان همه مرتب کردن برایم اذیت کننده بود با این حال خودم را به بی خیالی زدم و تمیزشان نکردم تا خودش وقتی امد تمیز کند