سماور در حال جوشیدن بود و مادربزرگم درحال ریختن چای در استکان بود یا در قوری یادم نیست یادم هست داشتم به بخارهایی که از آب جوش بالا می رفت و در فضا پخش می شد نگاه می کردم و انگشت اشاره ام را بردم زیر آب جوش و کشیدم بیرون ٬انگشتم سوخته بود و تاول زده بود٬چقدر از انگشتم مراقبت می کردم تا به جایی برخورد نکند تا اینکه هنگام بازی قایم موشک با پسرعمه ام که از من کوچکتر بودو می خواست زودتر از من به جایی که گذاشته بودیم برسد در حالی در حال دویدن بودیم دستم  خورد به رختخوابهایی که کنار اتاق عمه بود و تاول ترکید٬ خانه انها در اول کوچه قرار داشت و من با گریه خودم رو به خونه رسونده بودم اما درد انگشتم خوب شده بود

کنار خانه عمه مغازه شیرینی فروشی بود صاحب مغازه به شیشه های مغازه اش حساس بود٬پسر عمه ام گفت با هم برویم و او را اذیت کنیم مثل اینکه او همیشه این کاررا می کرد چند بار با هم رفتیم و به نزدیک شیشه ها می رسیدیم تا نگاهمان می کرد فرار می کردیم ٬دو سه بار که این کاررا کردیم با شیطونی بچه گانه داشتیم می خندیدیم نزدیک مغازه شدیم وقتی صورتش را برگرداند چه وحشتناک شده بود من جیغ زدم و فرار کردم و دیگر چیزی یادم نیست بعدها از مامان شنیدم که توی خانه حالم بد شده بوده و انها رفته بودند با او دعوا کرده بودند او با اینکه سنش زیاد نبود دندانهایش مصنوعی بوده و انها را بیرون اورده بوده طوری که دیده می شده اما من چیزی که یادم هست چشمان گرد و درشتش است و صورت گرد و سفیدش ٬با اینکه داشت می خندید ترسناک شده بود