امیر تازه راه افتاده بود او نه ماهش بود و می تونست چند قدم راه بره همون موقع رفته بودیم فریدن به مادر شوهرم سربزنیم یکی از پسرهایش که با ما ازدواج کرده بودند انها چهار تا بچه داشتند انها از داشتن بچه زیاد خوششان می اومد و می گفتند زن کارش اینه که تند و تند بچه دار بشه چیزی که من تصورش را نمی کردم پشت سر هم بچه دار شدن را
داشتم وسائلم را مرتب می کردم می خواستیم دوروز بعد برگردیم تهران ٬اما امیر دچاراسهال شده بود تا دیدم امیر به اسهال افتاده بود شروع کردم به سرم خوراکی به او دادن و به شوهرم گفتم خودمون را سریع به تهران برسانیم اسهال شدید و تب بالای بچه را نمی تونستم به امکانات انجا اطمینان کنم و شبانه خودمون را به تهران رساندیم و داروهایی که دکترش داد باعث شد حال او زود بهتر شود اما نمی دانستم چرا این طور شده بود که یادم افتاد وقتی داشتم وسائل را جمع می کردم او رفته بود سراغ صابون و از او گرفته بودم احتمال می دادم که به صابون زبون زده باشد یا دستش صابونی بوده و در دهانش کرده بوده که این طور حالش بد شده بود چون توی اب خوردن و غذا خوردن او خیلی مراقب بودم و اب جوشیده برایش کنار می گذاشتم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:18 توسط سهیلا
|