توی این چند روز که تنها بودم دیگه از ترس تنهایی شش سال قبل خبری نبود ٬ اون موقع  دو تا بچه ها بودن و هم اینکه  دوستم بعضی شبها می یومد پبشم اما تا صبح نمی تونستم بخوابم یکی ازچراغها را روشن می گذاشتم و٬این بار از اون دلتنگی ها هم خبری نبود  

وقتی که شوهرم رفته بود مسافرت قشم از طرف شرکت و قرار بود تا ده روز بمونه اون ده روز رو طاقت اورده بودم با اینکه اذیت شده بودم و بعد از ده روز وقتی گفت تا یک ماه شاید بمونه من هم که می دونستم اون و دوستانش دارند کارها را طول می دن تا  حق ماموریت بیشتری بگیرن گفتم  زنگ می زنم به شرکتشون ٬همین حرف باعث شد بلافاصله برگردند چیزی که اذیتم کرده بود فقط نبودنش بود چون از همه کارهای خونه برامده بودم