همیشه از کسانی بودم که زیاد خواب می دیدم هر شب تا صبح همین طور بود پر از خواب های مختلف بعضی وقتها که برام مثل یک داستان بودند یا یک سریال ادامه دار ٬یکی از خوابهایی که برام مثل سریال شده بود پسربچه ای بودکه چند ماه توی خوابم می دیدیم و هر بار بزرگتر از دفعه قبل می شد گاهی تا یک هفته اونو نمی دیدم و گاهی هرشب او را می دیدم وقتی کوچک بود با او بازی می کردم و وقتی بزرگ شده بود با هم حرف می زدیم راجع به چه چیزی یادم نمی اید تا اینکه هم سن خودم شده بود و دیگه ندیدمش یعنی درست موقعی که می خواستم ازدواج کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:52 توسط سهیلا
|