شب که می شد سرفه های من هم شروع می شد سرفه هایی که نمی گذاشت کسی بخوابه در حالی که خودم می خوابیدم و فقط صدای مامان را می شنیدم که بیدارم می کرد شربت سرفه می داد می خوردم و می خوابیدم بعد ها که سرفه هایم طولانی شده بود و خوب نمی شد دکتر هم کلی دارو و دستور داده بود مثلا اجازه دویدن نداشتم یا بعضی از خوراکی ها را اجازه خوردن نداشتم به محض اینکه سرفه شروع می شد بابا می گفت حتما چیزی خورده ام و مراقبت نکرده ام از ترس بیشتر وقتها تا سرفه شروع می شد اب گذاشته بودم کنارم یا داروهای گیاهی و یا قطره ای که تلخی اش زیاد بود به جای اینکه انرا با اب قاطی کنم تا مامان بیدارم می کرد قطره را مستقیم روی زبانم می چکاندم تا برای چندساعت سرفه ها اروم شود چند تابستان به این صورت گذشت تا اینکه سرفه ها خوب شده بود

سالها بعد باز دوباره سرفه ها به سراغم امده بود این بار وقتی بود که دو تا بچه داشتم و سرفه ها به حدی شدید بود که وقتی شروع می شد دچار نفس تنگی می شدم نصفه های شب به محض ایبکه می خواستم شوهرم را بیدار کنم وقتی نفس تنگی ام شروع می شد نفسم بالا می امد و خوب می شدم دکتری که رفتم ریه هایم را از پشت دستگاه نگاهی انداخت و گفت دچار اسم شده ام و باز داروهای گشاد کننده برنش داد من که انها را زیاد خورده بودم و نمی خواستم اسم داشته باشم به یکی از عطاری ها رفتم و لیست عرقیجات را نگاهی انداختم از بین انها عرق پونه را انتخاب کردم و شروع به خوردن کردم درست کار گشاد کننده های برنش را می کرد در حالی که از نظر غذایی هم رعایت می کردم می خواستم سرفه ها خوب شود و همین طور هم شدبه مروز زمان دیگر نه از سرفه خبری بود و نه از نفس تنگی