دوست داشتن چه آرام آرام آدمها رو تغییر میده بدون اینکه خودشون متوجه شوند

تولد آرمیتا بود و باورم نمی شد که بابا قوانین خودش رو بهم زده بود از خوردن مرغی که ارمیتا دستش گرفته بود و کمبی خورده بود تا کیکی که انگشت زده بود ابن نتبجه علاقه بابا به او بود که باعث تغییر رفتار شده بود