روزی که یکی از همسایه ها گفت در محلمان خانمی قرار شده هر هفته بیاید و درس قرآن را از اول شروع کند و هر کس بخواهد می تواند بیاید خوشحال شده بودم این طور می توانستم روخوانی را یاد بگیرم روزهای دوشنبه بعد از ظهر تشکیل می شد
روزهای اول کلاس پر شده بود از کسانی که می خواستند خواندن قران را یاد بگیرند و به مرور تعداد انها کم شده بود تا انهایی که واقعا می خواستند یاد بگیرند ماندند من هم امیر را با خودم می بردم چون توی خانه کسی نبود اکثر وقتها برایش دفتر و مداد رنگی می گذاشتم و او مشغول نقاشی کشیدن می شد
شده بودیم مثل بچه های کلاس اول و با معلم حروف را تکرار می کردیم این کار برای همه مان خنده دار به نظر می امد چون اینها را بلد بودیم با این حال گوش کرده بودیم و قرار بود همه با هم جلو برویم تا اگر کسانی بودند بلد نبودند یاد بگیرند اما مثل اینکه ربطی به سواد داشتن و نداشتن نداشت چون کسانی بودند که مدرک دیپلم داشتند و باز یاد گرفتن قرآن برایشان سخت بود یا تمرین نمی کردند بعد از اینکه قران را مقداری یاد گرفتیم مفاتیح را شروع به یاد گیری کردیم لغاتش سخت تر بود با این حال من دوست داشتم
توی جمع شاگردهای کلاسمون و در جمع های غریبه برایم راحت تر بود باصدای بلند خواندن قران یا مفاتیح اما در جمعی که فامیلها بودند نمی توانستم انگار که بگن این همون دختریه که تا چند وقت پیش غش می کرد تمام بدنم از تو می لرزید همین طور صدایم و تپش قلبم زیاد می شد برای همین حاضر نمی شدم درجمعی که فامیلهای خودم بودند بخوانم