٬یادم نیست چطور شد که او به خانه مان امد٬ رفت و امد کردن با او برایم اگر اندازه را رعایت می کرد سخت نمی شد اما طوری شده بود که من دیگر نه می توانستم به بچه ها رسیدگی کنم و نه می توانستم رفتار او را تحمل کنم اکثرا بعد از ظهر ها می امد خانه مان و شب هم می ماند ٬دیگر نمی دانستم کی مهمان دارم و کی مهمان ندارم بعضی وقتها هم می امد با اصرار ما را به خانه اش می برد من که معمولا کم حرف بودم و چیزی نمی گفتم بعد از مدتی یاد گرفته بودم چطور جواب بدهم و از سادگی بیرون امده بودم
با اینکه از فامیلهای خیلی دور خانواده ای بود که شوهرم در انجا بزرگ شده بود برای احترامی که به شوهر خواهرش قائل بودم چیزی نمی گفتم تا اینکه بعد از مدتی خواهرش و همین طور شوهر خواهرش به من اعتراض کردند و گفتند خود انها هم اینطور رفت و امد نداشتند ٬شوهرم مثل همیشه چیزی نمی گفت و این خودم بودم که باید رفت و امد با او را تنظیم می کردم و همین کار را کردم
یک روز بعد از ظهر که رفته بودم خانه بابا و شوهرم رفته بود کولر خانه اش را درست کند با شوهرم امده بود خانه بابا و می خواست با ما بیاید خانه مان ٬از رفتار بابا معلوم بود که از این کار او خوشش نیامده بود و چند بار گفت که شب خانه شان بمانیم بلکه او متوجه شود کارش درست نبوده ٬او می گفت در خانه ما احساس امنیت و راحتی می کند ٬با اینکه تاراحتی قلبی داشت سیگار کشیدنش کم نمی شد
او همیشه با لباسها و مانتو های شیک در بیرون بود و وقتی وارد خانه می شد حتی خانه ما با بیژامه و بلوز بی استین از جنسهای خنک می پوشید او که هیچ وقت حجاب نداشت وقتی می خواست وضو بگیرد به شوهرم می گفت از جایی که داشت وضو می گرفت رد نشود
فامیلها وقتی می خواستند بیایند خانه مان اول زنگ می زدند اگر او نبود می امدند و از اینکه من چطور توانسته بودم با او کنار بیایم تعجب می کردند چیزی که پذیرفته بودم می گفتم اخلاق او این طور بود و قصدی نداشت از اینکه پسرش با بچه های من همبازی بود دوست داشت
تا اینکه یک شب که شوهرم دیر کرده بود و می دانستم برای تعمیر کردن یخچال رفته است فیلمی که دوست داشت شروع شده بود و او به خانه نیامده بود اخر شب که امد و من می دانستم نگاه کردن ان فیلم را دوست داشته گفت کارش طول کشیده بوده چند روز گذشت و داشتیم از محله اذر رد می شدیم که او را دیدیم و شروع کرد به عذر خواهی کردن که انشب باعث شده شوهرم دیر به خانه بیاید به خاطر اینکه از شوهرم خواسته بوده سر راهش برود دختر او را به خانه برساند من از اینکه دروغ شوهرم رو شده بود عصبانی شدم و اون شب برای اولین باربا او دعوا کردم همیشه وقتی من ناراحت می شدم معمولا او چیزی نمی گفت و هنگامی که او عصبانی بود من چیزی نمی گفتم تا اروم شود این یک روال عادی توی زندگی مون بود
همون موقع که من با عصبانیت داشتم دعوا می کردم زنگ خانه زده شد و از مشهد مهمان داشتم شوهر خواهرش بود تا حالا ناراحتی مرا ندیده بود وقتی متوجه شد شروع کرد به نصیحت کردن او ٬در واقع من شوهرم را مقصر نمی دانستم چون او فقط می خواست کسی را نرنجاند چیزی که همیشه از خصوصیاتش بوده