روز اول مدرسه را خوب به یاد دارم گوشه ای از حیاط ایستاده بودم هیچ کدام از بچه ها را نمی شناختم و دختری را که او هم تنها بود صورت سفید و چشمانش از گریه قرمز شده بودند گریه کردن کاری که من انجام نمی دادم در طول سال بارها او را با چنین حالی دیدم اما نه او هیچ وقت چیزی گفت و نه اینکه من پرسیدم در کلاس هم کنار یکدیگر می نشستیم توی این سالها هنوز فامیلی اش را به یاد دارم
معلممان دختر جوانی بود با قد بلند و صورت کشیده یکی از روزهای فصل زمستان که برف زیادی باریده بود او و معلم های دیگر رفته بودند توی حیاط هیچ کدام از شاگردها اجازه بیرون رفتن از کلاس را نداشتند انها وسط حیاط ادم برفی بزرگی درست کردند انقدر بزرگ بود که خودشان صندلی گذاشتند برای درست کردن صورت ادم برفی٬ بعد از تمام شدنش همه شاگردها اجازه داشتند وارد حیاط شوند اما به ادم برفی نزدیک نشوند
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:56 توسط سهیلا
|