توی اشپزخانه بودم می خواستم ناهار قورمه سبزی درست کنم زود پز را بر داشتم و شروع به خورد کردن گوشت کردم و یکی یکی می انداختم داخل زودپز ٬وقتی داخل زودپز را نگاه کردم تا ببینم چقدر گوشت ریخته ام و کافی هست ٬هزار پای زرد رنگ بزرگی کنار قابلمه بود از ترس نمی دانستم چکار کنم و رفتم در خانه همسایه مان ٬در زدم تا در را باز کرد از رنگ پریده ام پرسید  که چی شده ؟به او گفتم امد و گوشتها که کنار قابلمه بودند برداشت و بعد قابلمه را برد توی کوچه هزار پا را انداخت و کشت ٬من از توی خانه داشتم نگاه می کردم او برای هزار پا دل هم می سوزند  و می گفت طفلک جایی را پیدا نکرده بوده رفته توی قابلمه ٬به این حرفش خنده ام گرفته بود

او خانم پیری بود اکثر وقتها که مرا می دید فکر می کرد مریض هستم و حالم را می پرسید هما که کوچکترین دخترش بود و می امد با هم خیاطی می کردیم می گفت مادرش به خاطر اینکه همه بچه هایش درشت و هیکل دار هستند کسانی که لاغر و ریز نقش باشند فکر می کند مریض اند