زمستان بود و من که از بافتنی بافتن را دوست داشتم و می توانستم خوب لباس ببافم این کار را انجام می دادم لباسهای مختلفی برای خودم و شوهرم بافته بودم یک بار کتی برایش بافتم که وقتی رفته بود سرکار یکی از دوستانش خوشش امده بود و او هم انرا به او فروخته بود این کارش برایم اذیت کننده بود چون برای او این کار را انجام داده بودم و تا مدتها برایش چیزی نبافتم چقدر بچه گانه کار کرده بودم و انتظارم بچه گانه بود او حق داشت راجع به چیزی که متعلق به خودش بود تصمیم بگیرد

چند سال بعد دوباره یک کت زیپ دار برایش بافتم انرا هم خوب بافته بودم چند بار انرا پوشید وقتی توی لوازمی که برای فروش گذاشته بودیم انرا هم گذاشت ٬یکی از فامیل هایش انرا خرید انها باورشان نمی شد که با دست بافته باشم دیگر با دست برایش لباس نبافتم درست مثل کاپشنی که برای مجید دوخته بودم او کاپشن را تنش کرده بود و داشت بازی می کرد اما شوهرم خوشش نیامده بود و برای او کاپشن خرید با خودم می گفتم این چه کاری بود کردم اگر می خواست برایش کاپشن بخرد قبل از اینکه کاپشن را یدوزم انجام می داد یا می گذاشت کمی بگذرد بلافاصله خرید کاپشن  برایم خوش ایند نبود می خواستم در هزینه ها کمکش کرده باشم توی لوازمی که برای فروش گذاشته بودیم انهم چه زود فروخته شد

بعدها ماشین بافندگی خریدم و شروع به یاد گیری و همین طور کار کردم همیشه زمستان و تابستان کار برای بافتن لباس داشتم تا یک چیزی می بافتم و کسی می دید انها هم می خواستند انقدر لباس بافتن متنوع بود که هیچ کدام شبیه هم نمی شدند نه طرح هایشان و نه رنگ هایشان ٬مگر در مواقعی که برای مغازه می بافتم از لباسهای زنانه مثل بلوز و دامن یا روسری دخترانه و بلوز و ژاکت مردانه و پسرانه همه را می بافتم ٬چیزی که بود صدای ماشین بافندگی اذیتم می کرد و گوشی هم می گذاشتم فایده ای نداشت برای همین انرا جمع کردم دو سال شد که با ماشین بافندگی کار کردم