امشب بچه ها با پسرخواهرم چت می کردند صدای خواهرم و شوهرش هم می امدپسرخواهرم  از مشکل بلد نبودن زبان می گفت و از هنگامی که توی قطار دو سه بار از اول تا اخر قطار را رفته بودند اخر جایی نشسته بودند خواهرم از بهشت بودن اروپا می گفت ٬چقدر بهشتمان با هم فرق داشت همین طور لذت بردن هایمان از زندگی