مجید را که بلد نبود با پسرهای همسن خودش چگونه باشد و موقع امادگی رفتن او بود نزدیک خانه جایی برای ثبت نام دوره امادگی نبود و جایی که او را ثبت نام کردم فاصله زیادی تا خانه داشت ٬هر روز خودم او را می بردم و برمی گرداندم و این در حالی بود که امیر شش ماهه بود و باید او را هم با خودم می بردم ٬بردن و اوردن این دو برایم مشکل بود اما نیرو و توانی که پیدا کرده بودم خودم هم تعجب می کردم 

 بعد از ظهریک روز تابستانی بود  امیر که نمی تونست راه بره و بغلش کرده بودم و مجید هم همراهم بود  رفتم پیش دکتر تیروئیدم ٬وقتی فشار خونم را گرفت نگاهی به من کرد و گفت تو می تونی راه بری ؟تنها اومدی ؟فشار خونم ۹ بود و او به همین خاطر مانده بود چطوری من رفته بودم بیرون ٬تازه وقتی فهمیدم فشار خونم چند هست و امده بودم خانه حالم بد شده بود و رفتم زیر سرم