شبهای قدر شبهایی بود که بابا اجازه می داد بروم خانه دوستم ٬ طبقه پایین خانه شان پر می شد از کسانی که امده بودند و اکثرا چند تا دختر بودیم که توی اشپزخانه مشغول اماده کردن و پذیرایی از مهمانها بودیم من برایم مشکل بود بروم بین مهمانها و از انها پذیرایی کنم برای همین کارهایی که توی اشپزخانه می توانستم انجام دهم ٬انجام می دادم
شبهای قدر که تمام می شد دوستم هر چه استکان یا نعلبکی که به نظرش کمی کهنه شده بودند می شکست او از این کارش چه لذتی می برد او که دختر پر شوری بود و همیشه به شوخ بودن بین همه مشهور بود وقتهایی که سردرد می گرفت حال اطرافیانش هم گرفته می شد
سر کلاس هیچ وقت کنار او نمی نشستم چون خودش نمی خندید و چیزی می گفت یا کاری می کرد که من نمی تونستم خنده ام را کنترل کنم و حواسم از درس پرت می شد
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:24 توسط سهیلا
|