یک هفته بعد از عقدکنان قرار بود شوهرم بیاید دنبالم و با هم برویم بیرون ٬او بعد از ظهر امد و بابا اجازه داد که با او بیرون بروم او می خواست مدرسه ام را یاد بگیرد با هم پیاده روی کردیم تا در مدرسه ام و از انجا باز پیاده روی کردیم انقدر تند راه می رفت که برای من با کفش پاشنه بلندو چادر راه رفتن با او برایم مشکل بود می تونم بگم من داشتم می دویدم و او راحت راه می رفت روی اینکه به او چیزی بگویم نداشتم مسافت زیادی را پیاده رفته بودیم طوری که موقع برگشتن با ماشین برگشتیم برای هفته بعد که قرار بود از صبح بیاید و مرا بیرون ببرد خودم را مجهز کرده بودم کفش اسپرت پوشیدم واماده برای راه رفتن بودم

من که قرار گذاشته بودم با او تا درسم را بخوانم مرتب می گفت برای چه می خواهی درس بخوانی و می خواهی بزاری در کوزه ابش را بخوری ٬دو ماه گذشته بود و بابا از اینکه او در خانه اش تنهاست گفت و اینکه زودتر بروم خانه شوهرم و اگر او اجازه داد بعدا بخوانم ٬من که اول احساس چندانی به او نداشتم حالا دیگر برایم فرق کرده بود و قبول کردم ٬می خواستم او را خوشبخت کنم ٬درس خواندن را کنار گذاشتم و با نگرفتن عروسی موافق بودم نمی خواستم کاری که توی عقد کنان کرده بودندو زن و مرد قاطی بودند دوباره تکرار شود یک مهمانی کوچک ده یا پانزده نفره بود فوق العاده ساده و بی سر و صدا ٬همین برایم کافی بود و زندگی در خانه جدید شروع شده بود از خانه باباو مامان بیرون امدن برایم چه راحت بود انگارهیچ وابستگی به انجا نداشتم