چند ماهی از ازدواجم می گذشت عید نوروز بود و بابا و مامان و عمه رفته بودند خانه خواهرشوهرم ٬مامان می گفت عمه از انها پرسیده بوده که از من راضی هستند یا نه و انها طوری جواب داده بودند و تعریف کرده بودند که عمه انگشت به دهان مانده بوده ٬شوهر خواهر شوهرم مردی بود درعین حال جدی و مهربان

٬او طوری با من و شوهرم حرف می زد و نصیحت می کرد که می پذیرفتم ٬همیشه از اینکه دخترم مرا می خواند احساس رضایت می کردم