شب تولد خواهرم بود و مهمان زیادی داشتیم از عمه ها و بچه های انها ٬پسر عمه ام که تازه بچه دار شده بود به مادربزرگم داشت می گفت لوازمش را اماده کند تا بروند مشهد ٬او برای خانواده خودش و مادربزرگم و همین طور دوتا خواهرهایش بلیط گرفته بود مادر بزرگم خوشحال شده بود و لباس برای خواهرم گذاشت او را هم می خواست ببرد

صبح وقتی بابا می خواست انها را ببرد من را هم با خود برد تا انها را بدرقه کنیم و برگردیم ٬ایستاده بودم و به انها که سوار اتوبوس شده بودند نگاه می کردم و ناراحت بودم چرا من نمی توانستم با انها بروم همان موقع پسر عمه ام از بابا اجازه مرا گرفت و مرا هم سوار ماشین کرد ٬مسافرت بدون مامان ٬چه راحت قبول کردم و سوار شدم ٬با اینکه موقع رفتن داخل اتوبوس شلوغ بود و جای کمی از صندلی برای نشستنم بود اما رفتن را دوست داشتم این اولین مسافرت من بود توی دوران ابتدایی

من که از شلوغی می ترسیدم  و به نظرم می امد همه با هم دعوا می کنند و همدیگر را می زنند توی حرم امام رضا علیه السلام وقتی شلوغی را دیده بودم ترسیده بودم  ٬ مادر بزرگم یک دست مرا گرفته بود و می رفت داخل جمعیت و خواهرم را بغل کرده بود ٬ او داشت گریه می کرد ٬ زن و مرد قاطی بودند اقایی خواهرم را گذاشت روی دوشش و اقای دیگری هم مرا بلند کرد تا بتوانم ببینم و بین جمعیت نباشم من بیشتر ترسیده بودم وقتی از بالا داشتم مردم را می دیدم که چکار می کردند و خواستم مرا زمین بگذارد

روزی برای زیارت رفته بودیم به حرم ٬در انجامادر بزرگ و خواهرم را گم کردیم هر چه گشتیم انها را پیدا نکردیم پسر عمه ام ما را برد به اتاقی که گرفته بود و خودش برگشت به حرم تا انها را پیدا کند وسط راه انها را دیده بودمادربزرگم تعریف می کرد که خواهرم را گم کرده بوده و هر چه گشته بوده فایده ای نداشته و اخر سر دست بدامان امام شده بوده همان موقع از دری که وارد صحن شده خواهرم را  کنار خانمی دیده بوده و ان خانم با سوالهایی که از خواهرم کرده مطمئن شده که او مادربزرگش است بچه را به او داده بود و همین باعث شد بعضی وقتها ما را خانه می گذاشتند پیش دختر عمه ام که بزرگ بود و خودشان می رفتند زیارت می کردند