سال اول راهنمایی بودم که دولت تغذیه برای بچه ها قرار داده بود تا سوم راهنمایی را تغذیه می دادند روزهای اول متنوع بود از ساندویج گرفته تا میوه و شیر و نان و پنیر ٬بعدها فقط شیر با کیک می دادند یکی از دوستانم که از چهارم ابتدائی با هم بودیم و با هم می رفتیم مدرسه و به خانه برمی گشتیم شیر را نمی خورد و از مدرسه که تعطیل می شدیم انرا سوراخ می کرد و تا خونه توی کوچه ها را خط می کشید

من به بلوغ رسیده بودم و او نه ٬برای همین به خاطر کارهایش با او قهر کرده بودم احساس می کردم بزرگ شده ایم و رفتار درستی نبود کار او برای همین تنهایی تا مدرسه می رفتم روزی پدر و مادرش داشتند از من می پرسیدند چرا با او به مدرسه نمی روم و من هم کارهای او را تو ی راه مدرسه می گفتم پدر او می خندید و برایش مهم نبود و با شوخی می خواست بفهماند که اشکالی نداشت کارهایی که او می کرد و این من بودم که داشتم به او سخت می گرفتم من هم کلی برایش باید و نباید اوردم که دختر این باید باشد و این طور نباید باشد