مادر بزرگم اکثر وقتها برای خوندن نماز به مسجد محل می رفت من هم که مسجد رفتن را دوست داشتم حاضر می شدم و با او که خواهرم را با خودش همیشه می برد می رفتم

وقتهایی که مسجد شلوغ بود و جا کم بود این بچه ها بودند که حق توی صف نماز ایستادن رو نداشتند و نمی گذاشتند مخصوصا جلو بایستیم من می امدم عقب و خودم را جا می دادم بعضی وقتها هم روی سکویی که در ورودی داشت می نشستم و نماز خوندن بقیه را نگاه می کردم از رکوع رفتن و سجده رفتن اونا که همه با چادرهای سفید یک دست به رکوع و سجده می رفتند خوشم می امد

اما بازیگوشی های خودمون رو هم داشتیم وقتهایی که دختر عمه ام که یک سال از من بزرگتر بود به خانه مان می امد و مادرش می خواست برود التماس عمه می کردم که بگذارد او خانه مان بماند ٬گاهی که با هم می رفتیم مسجد و کنار هم می ایستادیم به نماز خوندن وسط نماز وقتی اجیل توی جانماز هایمان می گذاشتند هر بار که به سجده می رفتیم از انها می خوردیم

اقایی رو یادم میاد که مداح مسجد بود و بچه ها از او می ترسیدند و توی حیاط مسجد به محض اینکه کمی سروصدا می کردند  فقط کافی بود او وارد حیاط شود هیچ کدوم از بچه ها صدایشان در نمی امد با این حال از او نه می ترسیدم و نه اینکه هیچ وقت دعوا کردنش را دیده بودم