تابستان بود با یکی از فامیل ها بابا قرار گذاشته بود تا همگی برویم مشهد ٬همه مان توی یک پیکان جا می شدیم بابا رانندگی می کرد از تهران که راه افتادیم از جاده هراز گذشتیم و ناهار را توی گرگان بودیم هوای شرجی گرگان و ساری اذیتم می کرد و خانمی که همراهمان بود بدتر از هوای شرجی بود که اذیت می شدم ٬در تمام طول سفر با خواهرم گرم گرفته بود و کاری کرده بود که خواهرم با من و مامان قهر باشد

من رفتار اون خانم را توی تهران هم دیده بودم اما توی مسافرت چند روزه طاقت می خواست ٬بعد از ناهار از جنگلها داشتیم رد می شدیم پشه ای که توی ماشین بود پلک او را نیش زد و همین باعث شد چند دقیقه بعد پلک او شروع به ورم کردن کند طوری که توی مشهد رفت دکتر و به او گفته بودند کاری نمی شود کرد تا خودش خوب شود ان پشه سمی بوده ٬من که بدم نیامده بود یک کم از چشم و ابرو انداختن ها و تیکه پروندن هاش کم شده بود

مسافرت اون سال از بدترین مسافرتهایی بود که می تونم بگم رفته ام رفتار بابا و خواهرم و اون خانم با مامان و اینکه من می شنیدم و می دیدم کارهای اون خانم را و چیزی نمی تونستم بگم