مادر بزرگم نشسته بودو قلیان می کشید ٬او با مادر مامان در حال حرف زدن بود و بدگویی کردن از کارهایی که مامان انجام داده ٬برایم سوال بود چرا این کار را می کرد در حالی که سن کمی داشتم زشتی این کارش را می توانستم بفهمم و به خودم می گفتم هیچ وقت این کار را نکن وقتی می توانی خوب بگویی چرا بدگویی

عمه ها معمولا تنها و بدون شوهرشان می امدند خانه ما ٬عمه بزرگم از بداخلاقی شوهرش همیشه نالان بود و هنگامی که از شوهرش بد می گفت که  پشت سر بقیه چه می گویدو همین کارش باعث شده بود از او بدگفته شود ٬این کار را هم نمی پسندیدم در حالی که دوستش داشتم و حواسم بود بعد از ازدواجم که از شوهرم پیش کسی بد نگویم و اجازه این را ندهم فامیلم به او چیزی بگویند