دیروز صبح قبل از رفتن سرجلسه امتحان خانم هایی که انجا بودند از سخت بودن امتحان میگفتند و اینکه چند بار تا حالا امتحان داده اند یکی از دخترها از حرفهای انها ترسیده بود و شروع کرد تند و تند به دوره کردن یکی از کتابها ٬من که می دونستم اگر اون موقع بخوام کتاب را باز کنم و بخونم بدتر اضطراب می گیرم این کار را نکردم از طرفی هم هرچه اون دختر از نکته هایی که خط کشیده بود می گفت انگار انها رو نخونده بودم  ٬صندلی ام را پیدا کردم و نشستم٬با اینکه شب تونسته بودم بخوابم البته تند تند بیدار می شدم و حواسم به مامان بود که چیزی لازم نداشته باشه قبل از شروع امتحان خوابم گرفته بود و رفتم کمی اب به صورتم زدم چه امتحانی میشد با اون وضعیت ! ورقه سوالها را دادند و نگاهم به انها افتاد باور نکردنی بود چند تای اول که اسون بود گفتم شاید چون اولشه این طوره و شروع کردم  تست ها را جواب دادن برایم کافی بود خوب سوال را بخوانم تا جواب درست را پیدا کنم و همین کار را کردم