پسر بزرگم کلاس سوم ابتدایی بود درسهایش خوب بود به شرط انکه کاری می کردم که به خودش اطمینان داشته باشد نزدیک تمام شدن سال تحصیلی بود و او یک بار در دیکته نمره هشت می گرفت و بار دیگر بیست ٬ این کارش معلمش را گیج کرده بود و می گفت اگر بلد است نمره هشت او برای چیست و اگر بلد نیست نمره بیستش ٬و می گفت خوبی اش این است که موقع امتحان نوبت بیست گرفتنش است

وقت هایی که امتحان اصلی اش را داشت و من داخل حیاط مدرسه منتظر بودم تا او امتحانش تمام شود و  صدای معلم شان را می شنیدم داشت دیکته می گفت تمام لغتها را می دانستم کدام را ممکن است او اشتباه بنویسد ٬وابستگی او  و همین طور رسیدگی های زیاد خودم باعث شده بود او نتواند روی پای خودش بایستد