دختر عمه ام ماهها بود که راجع به پسر همسایه شان برایم می گفت ٬از اینکه کجاها رفته اند برای خواستگاری و او هیچ کدام را نپسندیده ٬از اینکه خیلی از دختر های محل و اشناهها مایل بودند با او ازدواج کنند ٬از اینکه او مستقل است

یادم است هر وقت او را می دیدم با اینکه رفتارش مودبانه بود خوشم نمی امد و با خودم اکثر اوقات می گفتم چه کسی زن او می شود ٬در عین حال منتظر بودم تا طیق تعریف هایی که شنیده بودم و خواستگاری های زیادی که رفته بود ببینم چه کسی را می پسندد

او کسی بود که بابا دوستش داشت هر چه دختر عمه ام از او حرف می زد چیزی نمی گفتم برایم بی تفاوت بود از طرفی دوست داشتم ازدواج کنم و بروم تا بتوانم مستقل باشم و از طرفی هم می خواستم کسی باشد که خانواده ام او را تائید کنند مخصوصا نظر بابا برایم مهم بود ٬او هم چیزی نمی گفت از طرفی هم می دانستم که بابا اجازه داده اگر نه دختر عمه ام این همه زمینه چینی نمی کرد او می خواست من جواب بدهم بعد به پسرهمسایه شان بگویند

بیرون بودم  داخل خانه که شدم اتاق پر از مهمان بود به عنوان عیادت از پدربزرگم عمه او را اورده بود تا مرا ببیند ما که قبلا زیاد یکدیگر را دیده بودیم اما این بار فرق می کرد ٬یک بار هم برای اینکه با هم حرف بزنیم هنگامی که بابا و خواهرم رفته بودند شمال ٬با عمه امد خانه مان ٬چقدر سخت بود حرف زدن با او ٬انقدر که حرکات او را یه یاد دارم و قرمز شدن صورتش را و همین طور احساس نشنیدن خودم را و چند جمله ساده چیز دیگری به یاد ندارم

او را من اکثرا ساکت دیده بودم و اخم کرده و دختر عمه ام می گفت این طور نیست ٬وقتی به او گفتم او بلد نیست بخندد٬من می خواستم درسم را بخوانم حداقل دیپلمم را بگیرم و سرکار بروم و او مخالف بود با سرکار رفتنم

روز خواستگاری وقتی شوهر خواهرش صدایم کرد و خواست که خواسته هایم را بگویم تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که بگذارد به درس خواندنم ادامه بدهم چون گفته بود از لحاظ مخارج زندگی را خودش تامین می کند با کار نکردن بیرون خانه موافقت کرده بودم

چیزی که برای خانواده اش عجیب بود بابا هیچ شرط و قراری با او نگذاشت ٬نه از مقدار درامدش پرسید و نه از مهریه صحبت کرد نه مخارج عقد و عروسی ٬میشه گفت خواستگاری شده بود یک مهمانی کوچک فقط به دلیل اینکه بابا نمی خواست این داماد را از دست بدهد و عقیده داشت دختر زود باید شوهر کند و او برایش بهترین گزینه بود