بعد از عقد ٬بعضی از فامیل ها ما را دو نفری دعوت می کردند خانه شان ٬هنوز عروسی نکرده بودیم انروز ناهار خانه یکی از فامیل ها دعوت داشتیم و عصر قرار بود من بروم به خانه شوهرم و انجا باشم تا بابا و مامان بیایند انها می خواستند اتاقها را ببینند و لوازمی که می خواستند تهیه کنند مثل پرده برای اتاقها را اندازه بگیرند
ما زودتر به خانه رفتیم و انجا را مرتب کردیم شوهرم تنها زندگی می کرد و وارد بود به تمیز کردن خانه ٬حتی به یک چیزهایی هم حساس بود مثل جارو و گردگیری ٬همه جا را تمیز کرده بودیم میوه ها را شسته و اماده کردیم ٬به نظر می امد انها دیر کرده بودند که صدای در بلند شد کسی داشت به جای زنگ زدن به در می زد ٬شوهرم رفت و در را باز کرد بابا و مامان و عمه بودند با خانمی که نمی شناختم او خواهر شوهرم بود که برای اولین بار او را دیدم نگاه عصبانی بابا و به موقع رسیدن خواهر شوهرم که به انها گفته بود زنگ خانه خراب است و گاهی نمی زند ٬از یک طرف ترسیده بودم و از طرفی خوشحال ازبه موقع رسیدن خواهرشوهرم
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:33 توسط سهیلا
|