قبل از اینکه خانه جدید برویم خواهرم به ما اضافه شده بود از خانمی که بابا گرفته بود و بعد از زایمان طلاق گرفته بود مسئولیت نگهداری از نوزاد هم به عهده مامان بود و از ان به بعد کارش سخت از قبل شده بود به عنوان زن بابا از بچه ای که مادر ندارد اون هم توی فرهنگ سنتی ما٬هرکاری می کرد بالاخره زن بابا بود مادر بزرگ هم که طرفدار بی چون و چرای خواهرم ٬مثل این بود که دیگر من وجود خارجی نداشتم مامان اگر کوچکترین محبتی می کرد متهم می شد به اینکه به دختر خودش بیشتر می رسد و شاهد تمام اذیتهای مادر شوهرش که عمه اش هم بود و همین طور بابا بودم
اوضاع با زن گرفتن بابا نه تنها بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود کاری که مادرش خواسته بود انجام دهد تا مردانگی خود را ثابت کند که می تواند علی رغم اینکه خانواده مامان از او خواسته بودند و امضا گرفته بودند که حق زن گرفتن ندارد این کار را می تواند انجام دهد و حالا هم بچه داری٬نه من و نه خواهرم درکی از خواهر ناتنی بودن نداشتیم و این بزرگترها بودند که بین ما فرق می گذاشتند مخصوصا او را حساس می کردند بعد از اینکه داشت بزرگ می شد تاثیر حرفهای انان را و درگیری های او را با مامان
پنج سال و نیم داشتم و هنوز به سن قانونی مدرسه رفتن نرسیده بودم ٬به واسطه یکی از عمه ها که با مدیر مدرسه اشنا بود برای کلاس اول تو مدرسه ملی ثبت نامم کرد روزی که عمه منو با خودش برد تا اون اقا که مردی روحانی بود مرا ببیندو اسمم را بنویسد ٬گفت ثبت نام می کنم به عنوان امادگی ٬قرار بود به خاطر سن کم فشاری به من نیاورند و اگر توانستم قبول شوم به کلاس دوم بروم و توانسته بودم با نمره های بالا قبول شوم