چند سال پیش وقتی مجید با پولی که جمع کرده بود یه انگشتر گرفته بود و به من سپرده بود من هم انرا کنار گذاشته بودم و پریشب وقتی از اون پیش باباش یاد کرد و گفت معلوم نشد اون انگشتر چی شد اون موقع چیزی نگفتم راستش نمی دونستم کجا گذاشته بودم و جلوی دست نبود و فردای انروز توی کمد کتابهام را نگاه کردم اون کنار چیزهای دیگه مثل گردنبند مرواریدم بود که بعضی وقتها استفاده می کنم  و انگشتر را به او دادم