مامان خواهرم را دعوا کرده بود یادم نمی اید برای چه ٬او به خاطر زن پدر بودن  تحت فشار بود و  اگر چیزی به خواهرم می گفت ٬همسایه ها به گوش بابا یا عمه می رساندند در صورتی که برای او فرقی بین بچه هایش نبود

شبی همسایه پایین که مستاجر بابا بود برای شب نشینی مامان و بابا را دعوت کرد به خانه شان ٬ما خوابیده بودیم و بعد از ساعتی صدای دعوا از پایین بلند شد زن همسایه به بابا گفته بود که مامان خواهرم را دعوا کرده بوده و او هم مثل همیشه کتک زدن را شروع کرده بوده و این بار ضربه وارد کردن به سر مامان باعث شد  داخل چشمش تب خال بزد و مدتها خوب شدنش طول کشید

 رفتار زن همسایه با مامان باعث شده بود که به او محل نگذارم  و این چقدر برایش مهم بود کوچکترین رفتار مرا به حساب اینکه عمدا کاری کرده ام که او را ناراحت کنم حساب می کرد