اخلاق بابا بهتر شده بود به خاطر دوست شدن با همسایه که کنار خانه مان٬انها که خانه شان یک طبقه بود و می خواستند رویش را بسازند مدتی را که بنایی داشتند طبقه دوم خانه را بابا به انها داده بود زن و شوهری بودند با یک دختر بچه و برادرش که دانشگاه قبول شده بود و پیش انها زندگی می کرد
خانواده ای که همدیگر را دوست داشتند مرد فوق العاده به خانومش احترام می گذاشت و در همه کارهایشان با هم مشورت می کردند رفتار انها باعث شده بود دیگر از دعوای داخل خانه خبری نباشد چند بار با انها به باغی که در اشتهارد بود رفتیم
کم کم رفت و امد با انها طوری شده بود که حتی با فامیل هایشان هم رفت و امد می کردیم انها معمولا از مشهد زیاد مهمان داشتند و گاهی هم بابا انها را دعوت می کرد به خانه مان ٬همین طور وقتی برای مسافرت به مشهد رفته بودیم به انها هم سر می زدیم دوستان خوبی که همیشه خوبی هایشان را به یاد دارم
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:38 توسط سهیلا
|