توی کاشان هنوز هوا تاریک بود و تا طلوع افتاب چیزی نمانده بود کنار خیابان میشد زن و مردهایی که منتظر ماشین ایستاده بودند دید در حال حرکت بودیم و شوهرم در کناری ایستاد تا وسائلی که برای صبحانه می خواستیم تهیه کند وقتی سوار ماشین شد و حرکت کرد جلوی پسرجوانی که لباس نظامی به تن داشت و  اول جاده ای که به طرف یزد می رفت ایستاده بود ابستاد تا او را سوار کند توی ماشین بهم ریخته بود و جایی برای نشستن نبود و صدای من در امده بود انتظار نداشتم وقتی با هم سفر می کردیم او کس دیگری را که هم سوار کندحدود ۵۰ یا ۶۰ کیلومتر را تا محلی که او می خواست برود فاصله بود و او را رساند و مرتب عذر خواهی هم می کرد از اینکه زیاد تند نمی رود و یک وقت دیرش نشود برایم مهربانی زیاد او قابل قبول نبود