تا وقتی بچه مان چهار ماهه شد خانه بابا بودیم و بعد به خانه خودمان اسباب کشی کردیم خانه ای که هنوز اب و برقش درست وصل نشده بود و داخل خانه هم تنها کاری که قبل از امدن به خانه کرده بودیم نقاشی دیوارها بود و دیگر از امکاناتی مثل موکت کف اتاقها یا کابینت یا کمد دیواری خبری نبود
برایم بچه داری با بی ابی در حالی که او کوچک بود و مرتب لباس برای شستن داشت مشکل بود و به خاطر اینکه خانه بابا انقدر همه با او بازی کرده بودند و بغل همه بود توی خونه خسته می شدم تا وقتی که شوهرم خانه می امد هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم انرژی زیادی می خواست تا او خسته شود و نیم ساعت بخوابد
شب تا صبح هم بچه تکان می خورد شوهرم بلند می شد و صدایم می کرد که جای بچه را عوض کنم و یا به بچه شیر بدهم اگر بلند نمی شدم جای او را باز می کرد تا مجبور شوم بلند شوم میشه گفت تا صبح بیشتر بیدار بودم تا خواب و همین باعث شد برای سالهای بعد که می خواستم بچه دار شوم اول قول گرفتم که بچه به دنیا امد به او کاری نداشته باشد ٬نمی خواستم بگذارم مثل بچه اولمان هم او را شیطون و بازیگوش کند