دیشب روی کاغذ داشتم نوشتن بعضی حروف و کلمات را تمرین می کردم حمیده دختریکی از اشنایان کنارم نشسته بود برای چند لحظه اسم او را گم کرده بودم و نمی دونستم چطور صدایش کنم کاری که کردم نوشتن را ادامه دادم تا خودم را مضطرب نکنم و در ذهنم چند تا اسم را مرور کردم اما هیچ کدام به او نمی خورد تا اینکه مادرش صدایش کرد