مامان می گفت روزی که بابا امده بوده خانه مان ٬ بیرون بودم رفته بوده و گشتی توی خانه زده بوده ببیند چرا من توی اون خونه از تنهایی می ترسیدم و خودش اذیت شده بوده برای همین اصرار می کرد که برویم خانه شان ٬ با وضعی که داشتم نمی توانستم اسبابها را بسته بندی کنم و انها خودشان همه کارها را کردند جعبه های یک شکل که شوهرم اورده بود و همه لوازم را بابا و مامان بسته بندی کردند و زیر زمین بزرگی که داشتند همه را قرار دادند
یک اتاق هم به ما دادند تا به عنوان اتاق خواب برای ما و بچه استفاده شود چهار ماه در خانه بابا بودیم توی این چهار ماه هر دو خانواده رعایت همدیگر را می کردیم که کوچکترین مسئله ای پیش نیاید من اخلاق انها را می دانستم و همین طور اخلاق شوهرم را ٬ بابا و مامان هر دو شوهرم را دوست داشتند و همین باعث می شد با هم خوب باشند
درد زایمانم شروع شده بود با اینکه از یکی از بیمارستان ها کارت پذیرش گرفته بودم موقع شروع شدن درد به خاطر اینکه تمام دکترهایش مرد بودند انجا نرفتم ٬چند روز تعطیلات عید بود و اکثر بیمارستانها با دکتر جراح نداشتند و یا اینکه به خاطر زایمان اول بودن قبولم نکردند اخر بیمارستانی رفتم که فقط امکانات پزشکی خوبی می گفتند دارد و از نظر شلوغی و مرتب نبودن حرف نداشت ٬اکثر انهایی که امده بودند برای زایمان حداقل چهار تا بچه را داشتند
توی راهروهای بیمارستان هم پر از تخت بود وقتی مرا بردند داخل اتاق زایمان ٬خانم مسنی هم داخل اتاق بود که هنوز زایمان نکرده بود ٬ درد زایمان را به راحتی گذراندم فقط وقتی از سرگیجه حالم بد بود و فشار خونم پایین امده بود به یکی از پرستارها گفتم سرگیجه داشتنم را به مسخره گفت دکتر زایمان دارند نه سرگیجه و رفت ٬و اخر دکتری که از در اتاق داشت رد می شد متوجه شد که داشتم زایمان می کردم ٬ بچه به دنیا امد ٬از اینکه بچه ام به دنیا امده بود خوشحال بودم و ازاینکه خانم هایی را می دیدم تا بچه شان به دنیا می امد چطور داشتند قربان صدقه بچه می رفتند تعجب می کردم
صبح قرار بود از بیمارستان مرخص شوم بچه را اورده بودند داده بودند ٬بلد نبودم چطور بچه را بغل کنم بعد هم ساک لباسهایش را دادند تا لباس تنش کنم و بروم مامان امده بود اما او را راه نمی دادند هر طور بود بچه را اماده کردم درد پاهایم خوب شده بود درد زایمان پا درد را از یادم برده بود و دیگر درد نداشت هنگامی که رسیدیم خانه ٬بابا که از پسر بودن اولین نوه خوشحال بود گوسفند قربانی کرد و وقتی عمه اسم بچه ام را گفت متعجب و عصبانی شده بودم شوهرم بدون اینکه به من چیزی بگوید خودش اسم انتخاب کرده بود و با اینکه راجع به اسم های مختلف حرف زده بودیم و نصمیم نگرفته بودیم و دیگر گفتن من فایده ای نداشت ٬تا چند وقت دوست نداشتم اسمی که انتخاب شده بود بگویم مثل این بود به من توهین شده بود و حساب نشده بودم تا اخر پذیرفتم که بچه را به همان اسمی که شوهرم و بقیه خواسته بودند صدا کنم