کنار ظرفشویی ایستاده بودم و داشتم ظرف می شستم که با صدای خش و خش متوجه موشی شدم که داخل سبد سیب زمینی و پیاز همسایه طبقه بالا حرکت می کرد وقتی به انها گفتم هر چه اشپزخانه را گشتند پیدایش نکردند شوهرش گفته بود که چون از صبح توی خانه تنها هستم خیالاتی شده ام ٬توی اتاق کنار اشپزخانه نشسته بودم ٬من که معمولا به خاطر اینکه ناهار تنها بودم غذایی می خوردم که فقط غذا خورده باشم ٬انروز داشتم برای خودم سالاد درست می کردم رادیو را هم روشن کرده بودم از زیر در موشی که شب قبل دیده بودم وارد اتاق شد من هم از انجا امدم بیرون و به شوهرم زنگ زدم ٬حاضر شدم و رفتم خانه عمه ام که نزدیک بود انها تعجب کرده بودند ان موقع ظهر انهم تنها رفتن به خانه شان ٬عصری شوهرم اول رفته بود خانه و برای موشی که توی اتاق بود تله گذاشته بود و بعد من را برد خانه بابا ٬موش را زود به تله انداخته بود و می گفت انرا برنداشته بود تا همسایه مان ببیند که خیالاتی نشده بودم خودشان بعدا متوجه شدند که از وسائل انها بود که داخل اشپزخانه گذاشته بودند
داشتم ظرفها را می شستم که چند تا از انها یادم نیست چطور اما می دانم شکستند لیوان یا استکان بودند انها را جمع کردم و توی سطل زباله ریختم یاد حرفهای بابا افتاده بودم که اگر این کار را خونه بابا کرده بودم بی عرضه و بی دست و پا قلمداد می شدم به بقیه کارهای خانه رسیدم و شب هنگامی که کیسه زباله را شوهرم داشت می برد دم دربگذارد صدای شکستنی از توی کیسه می امد من توی اتاق بودم وقتی امد به او گفتم چند تا از ظرفها را هنگام شستن شکسته ام او چه راحت و بی خیال بود نه از تیکه گفتن خبری بود و نه از متهم کردن به بی عرضگی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:51 توسط سهیلا
|