شبهایی که بابا دیر می امد خانه یا خانه خواهرش بود و یا به دنبال خوشگذارنی خودش ٬مامان صبر می کرد تا او بیاید و بعد شام بخوریم و وقتی دیر می کرد شاممان را می خوردیم و خودش بیدار می ماند یک موقع ها با صدای حالت تهوع او از خواب بیدار می شدم همیشه برایم سوال بود که وقتی مشروب خوردن حالش را بد می کند چرا این کار را می کند چرا لذتی را انتخاب نمی کند که او را سرحال کند و شادش کند نه اینکه بعد از خوب شدن حالت تهوع اش تازه حالت غمی بود که می امد سراغش ٬اگر روز بعد خانه بود اضافه بر بد اخلاقیش قیافه غم زده اش هم بود توی اون مواقع بیشتر از همیشه حواسم را جمع می کردم که دور و بر او افتابی نشوم تا نتواند بهانه ای بگیرد و دعوا کند
یکی از شبها که روی پشت بام بودم و صدای دعوا از روی بالکن خانه مان می امد جرات پایین رفتن نداشتم مثل همیشه کاری نمی توانستم بکنم این بار بهانه او انگشتری بود که مادر مامان برایش هدیه اورده بود و عمه به او گفته بود مامان پول انگشتر را حتما خودش داده و دروغ می گوید که مادرش برایش گرفته و بابا می خواست با دعوا و کتک زدن بفهمد این درست است یا نه ٬دلم برای مامان می سوخت که از همه نظر تحت فشار بود حتی کارهایی که نکرده بود و به فکرش هم نمی رسید