رشته علوم انسانی به دو شاخه فرهنگ و ادب و اقتصاد نقسیم می شد من فرهنگ و ادب را انتخاب کرده بودم رشته ای که می توانستم درسهایش را راحت حفظ کنم و امتحان بدهم طوری که فقط در شب امتحان کافی بود یک بار از روی درسهای داده شده می خواندم انهم اگر می خواندم نمره قبولی را می اوردم

اون موقع ها بچه ها از هم تفکیک شده نبودند و همه تقریبا توی یک سطح بودند مگر یک یا دو نفر توی هر کلاس بودن که تمام درسهایشان خوب بود و اکثر بچه ها در درسی ضعیف بودند و در درسی قوی تر از بقیه

دوم فرهنگ و ادب کلاس ما شده بود کلاس دوازده نفری ٬برای همین کوچکترین کلاس مدرسه را به ما داده بودند کلاسی که همه مان با هم دوست بودیم کوچک و دوست داشتنی

معلم ادبیاتمان اقایی بود پرتلاش که در دبیرستان های مختلف تدریس می کرد وارد کلاس که می شد شروع می کرد به خواندن شعر های مختلف از شاعران معاصر ٬و بیشتر شعر نو می خواند و ما یاد داشت می کردیم

دستور زبان را برای اولین بار می دیدم که پای تخته تدریس می کرد درست مثل یک معلم ریاضی کلمات را می نوشت و انها را می شکافت حروف اضافه را جدا می کرد و علت ها را بررسی می کرد چرا پسوند یا پیشوند دارند دستور زبان دیگر یک درس ساده که فقط یک شبه انرا خواند برایم نبود و دقت های خودش را داشت

انشا نوشتن هم اداب خود را داشت و باعث شده بود کتابهای ادبی را شروع به خواندن کنم یکی از دوستانم را سال قبل از انشا تجدید کرده بود اگر از ریاضی یا انگلیسی تجدید می شدم چیزی برایم نبود اما از انشا تجدید شدن دیگر مسخره بود

موقع امتحان گرفتن همه را به حیاط مدرسه می برد و با فاصله از هم می نشستیم  امتحان فارسی برایمان از سخت ترین درسها شده بود او می گفت به هیچ کس تا به حال نمره بیست در انشا نداده و بهترین انشا توانسته بود از او نمره هجده بگیرد من هم که در انشا نوشتن وضع خوبی نداشتم اون سال خوندن کتابهای ادبی کمک خوبی بود برایم

بعد از سالها هنوز شعرهایی را که او در کلاس برایمان می خواند جایی می بینم یا می شنوم در ذهنم می اید