یکی از شبها استاد هیئت را در محلی که شهدای گمنام بودند برگزار کردند با اینکه شهدا نزدیکمان بودند اولین بار بود که انجا رفته بودم بعدها باز هم انجا رفتم هر وقت دلم می گرفت از شوهرم می خواستم مرا انجا ببرد یا گاهی که حالم بد بود نیازی به گفتن نبود و می دانست کجا حالم را خوب می کرد