چهار ماه اولی که مجید به دنیا اومده بود و خونه بابا بودیم وقتی نصف شب شروع به گریه می کرد من هم نمی تونستم ساکتش کنم مامان می برد براش اسفند دود می کرد تا اروم بشه من که نمی تونستم رابطه ای بین گریه او با اسفند پیدا کنم باورم نمی شد و یه جای کار اشکال داشت

بعدها توی خونه خودمون باز هم نصفه های شب مجید بیدار می شدو گریه می کرد اما این بار نه با اسفند که با بغل کردنش و راه بردنش اروم می شد بیشتر وقتها باباش او را بغل می کرد و راه می برد بعضی وقتها هم ساعتی که اهنگ ارومی می زد برایش می گذاشت او هم راحت خوابش می برد

بعد که استاد ازخرافه بودن دود کردن اسفند گفتند یکی از خرافه ها برایم حل شده بود کسی این را می گفت که خودش هم اجرا می کرد بعد هر وقت مامان می خواست اسفند دود کند من که سابقه سرفه کردن داشتم وقتی شروع به سرفه می کردم کمتر دود راه می انداخت یا این کار را نمی کرد  و بچه ها هم یاد گرفته بودند که وقتهایی که کسی توی خونه سرماخوردگی داشت اسفند دود کنند