وقتی بابا و خواهرم و شوهرش به کیش مسافرت کرده بودند از انجا سه درختچه مصنوعی دیفن اورده بودند یکی بابا برای خودشون اورده بود و دو تا هم خواهرم اورده بود من با اینکه دوست داشتم یکی از انها را از او بخرم چیزی نگفتم به خاطر اینکه انها قیمت نگذاشته بودند و می خواستم اول انها قیمت بگذارند

وقتی که دختر عمه ام دیفن را دیده بود انرا خریده بود و بعد از چند ماه  می خواست مقداری از لوازم خانه شان را بفروشد انرا هم برای فروش گذاشته بود او هر چند وقت مقداری از اسباب و اثاثیه را که خسته شده بود می فروخت و دوباره مدلهای دیگر می خرید اون موقع گلدان رو از او خریدم .گلدانی که هر بار مجید می خواهد اونو دستمال بکشه یاد دختر عمه ام می افته و میگه وقتی رفته اند گلدان را بیاورند او با دقت داشته اونو تمیز می کرده .

گلدان طبیعی به نظر می رسید و کسی تا به اون دست نمی زد متوجه نمی شد نوبت کلاس قران تو خونه ما شده بود و خانم مشایخی وقتی نگاهش به گلدان افتاد شروع کرد از سرسبزی اون تعریف کردن و رو به من کرد و گفت اسفند دود کنم من تعجب کرده بودم که داره از چی تعریف می کنه با اینکه به او گفتم باورش نمی شد

من هیچ وقت بلد نبودم دیفن یا درختچه های اپارتمانی رو پرورش بدهم و از گلدانهایی که راحت می شد انها را نگهداری کرد و تکثیر شون کرد می گرفتم ٬حتی درختهای توی حیاط را درختهایی انتخاب می کردم و می گرفتیم که سم پاشی نخواهد ورسیدگی کردنشان راحت باشد ٬مامان خوب بلد بود و انواع گلها و گلدانها را می گرفت از یک شاخه کوچک گلدانی پرورش می داد که باور کردنی نبود